مرگ

از مرگ گفتن نه خیلی سخته نه خیلی آسون. گاهی وقتا برای مردن بعضی ها روز شماری می کنیم وگاهی وقتا حتی فکر از دست دادن بعضی ها کل روزمون رو خراب می کنه.شاید بگی مرگ حق آدماست و خودتو اینجوری قانع کنی و یا بخوای کسی رو آروم کنی.ولی ...

تا حالا شده به مرگ خودت یا یکی از عزیزات فکر کنی؟

از دستم عصبانی شدی؟

تو که تا همین چند لحظه پیش می گفتی مرگ حق آدماست.دیدی حالا!

من خودم به مرگ فکر می کنم.چه به مرگ خودم چه به مرگ دیگران؛ ولی تا حالا واسه کسی آرزوی مرگ نکردم.

عصبانی نشو الان تموم می شه.

شاید یه علامت سئوال تو ذهنت شکل گرفته این هوا..... شاید پیش خودت می گی این دیگه کیه؟دیوونه است.(آره دیوونم.دنیای دیوونه ها اینقدر قشنگه.تو هم اگه فکر می کنی می تونی بیا قاطی دیوونه ها)

راستشو بخوای فقط به این خاطر به مرگ فکر می کنم که خودمو واسش آماده کنم. واسه این بهش فکر می کنم که اگه یکی رو که خیلی دوستش دارم از دست دادم، خودمو نبازم.اگه خودم هم مُردم باز خودمو نبازم. چون مرگ واقعیته. شاید حقیقت نباشه، ولی واقعیته(Real).

[این مرز حقیقت و واقعیت کِی می خواد واسه من روشن بشه نمی دونم.شاید اصلاً هیچ مرزی بینشون نیست.]

هنوز عصبانی هستی؟

حالا می خوای حرفهای احمدِ عزیز(احمد شاملو) رو در باره مرگ بشنوی؟

پس خوب گوش کن:

کژمژ و بی انتها...

 

کژمژ و بی‌انتها
به طول ِ زمان‌های پیش و پس
ستون ِاستخوان‌ها
چشم‌خانه‌ها تهی
دنده‌ها عریان 

            دهان 

                  یکی برنامده فریاد  

فرو ریخته دندان‌ها همه،
سوت ِ خارج‌خوان ِ ترانه‌ی روزگاران ِاز یادرفته

در وزش ِ باد ِ کهن 

            فرونستاده هنوز 

                        از کی ِ باستان 

باد ِ اعصار ِ کهن در جمجمه‌های روفته
بر ستون ِ بی‌انتهایآهکین
فروشده در ماسه‌های انتظاری بدوی.

دفترهای سپید ِ بی‌گناهی
به تشتی چوبین
بر سر
معطل ماندهبر دروازه‌ی عبور:
نخ ِ پَرکی چرکین
بر سوراخ ِ جوالدوزی 

اما خیال‌ات را هنوز
فراگرد ِ بسترم حضوری به کمال بود
ازآن پیش‌تر که خواب‌ام به ژرفاهای ژرف اندرکشد

گفتم اینک ترجمان ِ حیات
تا قیلوله را بی‌بایستنپنداری

آن‌گاه دانستم

     که مرگ

                        پایان نیست.        (احمد شاملو-1387-حدیث بی قراری ماهان)

 

دیدی از مرگ گفتن هم سخته هم آسون؟!

هنوز هم از دستم عصبانی هستی؟

حالا تو بگو...

 

/ 1 نظر / 12 بازدید
فهيمه

نمي دونم كسي كه اينقدر ماهه كه به ديگران زندگي كردن رو ياد ميده چرا بايد از مرگ حرف بزنه؟ يه سئوال ؟ دنياي ديوونه ها كه ميگين كجاست؟ ميشه آدرسش رو بدين ؟ چه جوري ميشه رفت ؟ ميخوام بدونم همه ديوونه ها اينطوري هستند؟