پرنده ، انسان ، کوه

پرنده ، انسان:

ما انسان ها چه موجودات شگفت انگیزی هستیم!! با دست خودمون تیشه به ریشه درخت ها می زنیم ، پرنده ها رو بی لونه می کنیم و بعدش میایم با یه مشت گچ و آهن و سیمان پیکـره همون درخت و پرنده رو می سازیم و برای زنده جلوه دادن بیشتر ، شاخه های بریده همون درخت ها رو لونه پرنده های سیمانی می کنیم و خیـــــلــــــــــــــــــی بی تفاوت از کنارش رد می شیم و اگر بخوایم خیـــــلــــــــــــــــــی توجه کنیم تو دلمون یا به بغل دستیمون میگیم :‌ " نگاه کن ، چه مسخره اس ...! "


درخت‌

می‌نویسم‌ تو رُ از نو ! که‌ نوشتنی‌تَرینی‌ !
توی‌ این‌ باغ‌ِ شکسته‌ ، تَک‌ درخت‌ِ آخرینی‌ !
من‌ به‌ چشمای‌ تو بستم‌ آخرین‌ دخیل‌ُ ! اِی‌ یار !
نگو پیچیده‌ تو بَرگات‌ ، صدای‌ پای‌ تَبَردار !
می‌شکنه‌ غرورِ جنگل‌ ، وقت‌ِ اُفتادن‌ِ هَر بَرگ‌ !
دستت‌ُ نمی‌دَم‌ از دست‌ ، تا نهایت‌ ، تا خودِ مَرگ‌ !

می‌نویسم‌ تو رُ با خون‌ که‌ به‌ رنگ‌ِ روزگاره‌ !
بی‌تو آسمون‌ِ این‌ باغ‌ ، قرص‌ِ ماه‌ُ کم‌ میاره‌ !

من‌ُ بشناس‌ُ بیاموز ، تا بگیرم‌ نبض‌ِ باغ‌ُ !
توی‌ تاریکی‌ِ کهنه‌ ، نو کنم‌ نورِ چراغ‌ُ !
مثل‌ِ یه‌ آتش‌فشون‌ باش‌ ! پُرشو از گُل‌ِ گُدازه‌ !
از زمستون‌ِ مُصیبت‌ ، بِبَرَم‌ به‌ فصل‌ِ تازه‌ !
اون‌جا که‌ قیمت‌ِ جنگل‌ تیغ‌ِ بی‌مغزَ تَبَر نیست‌ !
کلاغ‌ِ شکسته‌ منقار ، توی‌ قصّه‌ دربه‌در نیست‌ !

می‌نویسم‌ تو رُ با خون‌ که‌ به‌ رنگ‌ِ روزگاره‌ !
بی‌تو آسمون‌ِ این‌ باغ‌ ، قرص‌ِ ماه‌ُ کم‌ میاره‌ !


ترانه از : یغما گلــرویی


پرنده ، کوه :

تو سینه کش کوه داری میری بالا.باد بهترین نوای شنیداری ایه که به گوش می رسه و با وزیدنش جان و روان تازه میشه.

رو به آسمون می کنی...ناگهان نگاهت رو می دوزی به چرخش و پرواز پرنده ای و اونو دنبال می کنی.رو می کنی به همنوردت و با خوشحالی میگی:" عقابُ نگاه کن! ... "

تو دلت با امیدواری میگی: " با وجود نگهبان کوهستان ، حتمن صعود خوبی خواهم داشت... "


 

پرنده مهاجر

ای پرنده مهاجر؛
سفرت سلامت اما،
به کجا میری عزیزم ؟ قفسِ تموم دنیا؛
روی شاخه های دوری ، چه خوشی داره صبوری
وقتی خورشیدی نباشه ، تا همیشه سوت و کوری

میگذره روزای عمرت ، توی جاده های خلوت
تا بخوای بر گردی خونه ، گم میشی تو باغ غربت
واسه ما فرقی نداره هر جا باشیم شب نشینیم
دلخوشیم به این که شاید سحرُ یه روز ببینیم

آخرش یه روزی هجرت درِ خونتو میکوبه
تازه اون لحظه میفهمی، همه آسمون غروبه
آخرش یه روزی هجرت در خونتو میکوبه
تازه اون لحظه میفهمی، همه آسمون غروبه


ترانه از : احسان یاورانی

 

<<<^>>>

کنتراست

سیاه سیاهم
با زرد هماهنگم کن استاد
گاه حجم یک کلاغ
کنتراست یک تابلو را حفظ می کند

"حسین پناهی-- دفتر سلام ، خداحافظ"

^^^^^^^

این نوشتار به فراخوانی وبلاگ چنین گفت کلاغ ... بود.با سپاس فراوان از آدمی (Human Being)

در همین راستا:

animals... both friends and teachers...

/ 4 نظر / 36 بازدید
human being

حامد جان خیلی ممنون که نوشتی و این زنجیره را به سمت صعود به فرهنگی بالاتر ادامه دادی... یک کولاژ خیلی جالب نوشتاری و تصویری بود... و خیلی تاثیر گذار... آن طور که شروع کرده بودی با نقد تعارضی که در رفتار ما آدمیان وجود دارد... وبعد... هر کدام از آن قطعات خیلی زیبا... و چقدر آن شعر پناهی در مورد نقش کلاغ در کنتراست یک تابلو عالی بود... بخشی از آن همان حرف سپهری است که هر موجودی در این زندگی یک نقش دارد.: و نخواهيم مگس از سرانگشت طبيعت بپرد/ و نخواهيم پلنگ از در خلقت برود بيرون/ و بدانيم اگر كرم نبود، زندگي چيزي كم داشت من لینک این پست تو را در وبلاگم گذاشتم... همان پست مربوط به فراخوان نوشتن در مورد حیوانات... باشی همیشه بر فراز و سرافراز

فرانک

حامد جان سلام دیر به دیر مینویسی اما هر بار قشنگتر از قبل عقاب خوشبختی همیشه تو آسمون زندگیت