درد جشنواره

***این یک برداشت آزاد از یک رویداد واقعیست. بعضی از اشخاص با نام مستعار هستند.***

یه نوید بود که عشق فیلم دیدن و سینما رفتن داشت.

یه روز صبح که از خواب بلند شده بود هراسون با موهای ژولیده پولیده چشمای خواب آلوده از جاش می پرّه بیرون و داد می زنه: " یافتم، یافتم "

امروز روز قبل از اختتامیه جشنواره فیلمِ و من می تونم فیلم " سنتوری" رو ببینم.

کجا برم ، کجا نرم؟

آهان.سینما آفریقا تو خیابون ولیعصر تهران بهترین گزینه است.

پاشُد و دست و صورتشو نمی دونم شُست یا نشُست ؛ صبحونه خورد یا نخورد اون رو هم نمی دونم.

القصه...

شال و کلاه کرد که از خطّه کوه خیز کرج (شهر البرز) به شهر دود خیز تهران عزیمت کنه.

همینجور که با خوشحالی می اومد به خودش می گفت کاشکی یکی هم با من بیاد سینما.به همین دلیل فوراً و بدون از دست دادن لحظه ای موبایلش رو از تو جیبش درآورد و رفت سراغ شماره ها.

اینو که ولش کن.ازش بدم میاد... این یکی هم که همش می خواد حرف بزنه... این خوبه، امّا نه این اهل سینما نیست. بذار ببینم.

آهان پیدا کردم. سعید خوبه.هم پایه سینماست هم اینکه باحاله. خلاصه زنگ زد و سعید هم پایه تر از همیشه ( به خاطر جشنواره) از این پیشنهاد استقبال کرد و با هم قرار گذاشتند.

الان ۲:۴۵دقیقه است و نوید و سعید تو صف بیلیط وایستادن و از همه چیز و همه جا و همه کس صحبت می کنن که یاد برو بچه های قدیم می کنن و می گن به حامد هم بگیم بیاد. تا اون هم از جشنواره امسال بی بهره نباشه.

ساعت ۲:۵۰دقیقه است و حامد تو شرکته و داره به کاراش می رسه. در همین حین یه sms می رسه:

Salam.man jashnvaram,filme Ali Santuri.miyay?

حامد هم که شنیده بود این فیلمِ داریوش مهرجوییه و کلی هم سروصدا به پا کرده موقعیت رو ok دونست.

یه دفعه ذوق زده شد و گفت آخ جون بیلیط....

بی درنگ جواب sms داد:

Hi.are,key? koja? 

  - alan cinema afigha.

دیگه طاقت نیاورد.زنگ زد و معلوم شد که نوید و سعید تو صف هستند و فیلم ساعت 4 شروع می شه. با کلی امید رفت مرخصی گرفت و خودشو 45 دقیقه ای از پاسداران رسوند به سینما آفریقا.بی خبر از اینکه هنوز معلوم نیست بیلیط گیرشون بیاد.

سر راه یه نگاهی به سینما استقلال انداخت و دید خبری نیست.

به سینما آفریقا که رسید کرایه تاکسی رو داد و  پیاده شد.نگاهش در امتداد تابلو جشنواره بود و به این تابلو نزدیک تر می شد. اما اتفاقای جدید داشت جلوی چشمش رخ می داد.

یکی از نرده داشت می رفت بالا. جمعیت همدیگر رو هول می دادن. یکی خودشو به زور می فرسته داخل سینما.یه عده دارن دنبال یه چیزی می گردن. خیلی ها دارن با هم می گن و می خندن. درد جشنواره-01

یه نگاه به صف می اندازه بعضی ها هی سرک می کشند و رو نوک پا بلند می شن تا ببینن جلو داره چه اتفاقی می افته. هر چی نگاه می کنه رفقاشو پیدا نمی کنه. زنگ می زنه:

سلام. کجایید؟

- سلام .تو کوچه.

باشه اومدم.

رفت داخل کوچه. هی رفت هی رفت.هی نگاه کرد.نه خیر نیستند. رفت جلوتر دید سعید داره اشاره می کنه که ما اینجاییم.

همینجور با چشمای گرد و از حدقه بیرون زده رفت جلو.سلام و احوال پرسی. بعد این جمله رو گفت:

بچه ها یه سئوال: شما به چه امیدی اینجا وایستادین؟

و هیچ جوابی جز خندۀ نوید و سعید و اونایی که تو صف وایستاده بودن نشنید.

دلال هایی هم که معلوم نبود از کی رختخواب انداخته بودن واسه گرفتن بیلیط و فروختن اون به چندین برابر قیمت گیشه، هی اینور و اونور دنبال مشتری می گشتند.

                          درد جشنواره-02

آقا بیلیط داری؟

- چنتا می خوای؟

۳ تا.

- دونه ای ۲۰تومن.13.gif

البته منظور از ۲۰ تومن ۲۰ هزار تومان یا ۲۰۰ هزار ریال پول رایج ایران بود.که با احتساب قیمت اصلی بلیط که ۲تومن یا ۲ هزار تومان یا ۲۰ هزار ریال پول رایج ایران است، ۱۰ برابر گران تر می فروختند.(نا مردها!!14.gif )   

                                       درد جشنواره و شکم

   بعد از کلّی حرف نوید به این نتیجه رسید که برای دیدن فیلم اینجا نیومده. بلکه اومده تا درد جشنواره رو بکشه. البته سعید و حامد هم از این درد بی نصیب نمودن. 

                                       من و درد جشنواره

                         

به قول خودشون ۴ ساعت تو صف وایستاده بودن و فقط به اندازه یه طول پرایدی که پارک بود جلو اومدن .البته از حق هم نگذریم تا وقتی که سه تایی تو صف بودند دیگه صف جلو رفته بود و از جلوی پژویی که پارک کرده بودند رد شده بودند و حسابی درد جشنواره رو کشیدند.

این وقتا بود که قیمت های جدید رو می شنیدن که همینجور پایین می اومد.از ۲۰ تومن رسیده بود به ۱۸ بعد ۱۵ بعد ۱۲ بعد ۱۰ بعد ۸ بعد ۵ بعضی ها هم 4تومن.البته قیمت های زیر ۱۰هزار تومان برای بعد از ساعت ۴بود یعنی بعد از ساعت اکران فیلم بود.

/ 7 نظر / 18 بازدید
نوشين

اين از باحال هم يک چيزی اونورتره! کلی خنديدم مهم اين است که درد جشنواره را بکشی که کشيدی

نوشين

بابا حصاری اين آدرس که دادی از ديشب تا حالا ما رو گذاشته سرکار باز نمی شه که!!!!

نوید

خیلی خنده دار بود.موفق باشی

حامد يغمايی

سلام دوست كوه نويس به وبلاگ من سري بزن وبگو چكار كنم كه وبلاگم مثل وبلاگ شما قشنگ و ديدني باشه من تازه وارد جمع كوهنويس ها شدم و تجربه زيادي در اين زمينه ندارم. با تشكر http://sorkhkooh.blogfa.com

حامد

نوشين خانم:ممنون از اينکه درد جشنواره رو بازم به يادم آوردی. نويد جان:خوشحالم که از اين مطلب خوشت اومد. حامد آقا: سلام به جمع ما خوش اومدی.چوبکاری کردی بابا.يادت باشه که حامد ها همه خوب هستند.

رضا آموزگار

درود ... ما زير سايتونيم ... يکسره يعنی بدون توقف ... عين متنی بود که در مجله کوه نوشته شده ... ممنون که اومدی ... موفق باشی ... بدرود

فرشيد

حاج حامد خان سلام ممنونم از اين بابت که اين حقير رو لينک کرديد مستدام باشيد هميشه