من ، کوه ، تنهايی

دیده ها و ندیده ها،گفته ها و نگفته های تنهایی با کوه ،در کوه...

پدر ، مادر ما متهمیم!... که کوهنوردیم؟
ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٦  

آخه تو می دونی برف چیه؟بهمن چیه؟

- بابا جان من دوره برف و یخ دیدم.آموزش دیدم که چیکار باید بکنم.وسیله دارم.

وقتی بهمن بیاد وسیله مسیله نمی شناسه که.آموزش دیدم آموزش دیدم.

- این کلنگِ.این هم کفش دوپوشِ، کرامپون.لباس هام هم که مخصوص زمستونِ.کلی هزینه کردم،دوره رفتم که بتونم تو زمستون هم کوهنوردی کنم.

انگار که ما ندیدیم.انگار که ما نکردیم. فکر کردی من تا حالا برف ندیدم؟کجا بودی وقتی که من به خاطر درس و کار از گاجره تا جاده چالوس پیاده میومدم اون هم تو زمستون و تابستون.کجا بودی تو، وقتی تو اون زمستون های 40 سال پیش برف میومد در خونه هامون از شدت حجم برف باز نمی شد.تو چه می دونی برف چیه.

- حرفت قبول.ولی آخه بابا جان من که تنها نمیرم. آقای برازنده هست، آقا رحیم هست.کلی آدمای با تجربه تو تیم داریم که همه روی اونها حساب می کنن.

کوه که با تجربه و بی تجربه نمی شناسه.با تجربه هاش هم میمیرن.اخبار رو گوش کن تا حالا تو عمرت گرگ دیدی؟بیا این روزنامه رو بردار بخون ببین توش چی نوشته.همین هفته پیش تو همین کوه های تهران گرگ ها به دو نفر حمله کردن.

- بابا جان،پدر من ، خبر دارم.اون ها گرگ نبودن که.سگ های دره اسون بودن.

آره جون خودت.سگ های اسون کجا بودن؟ فکر کردی من بچه ام؟هر کاری کردی به من ربطی نداره.هر کاری هم که دوست داری بکن.دوره هات هم به درد خودت می خوره.

- مامان جان بابا جان.شما رو به هرکی اعتقاد دارید موقع رفتن اینقدر اعصاب منو به هم نریزید.شما که می دونید من تصمیم خودم رو گرفتم.از قبل برنامه گذاشتم...دِ آخه نا سلامتی من سرپرست این برنامه ام.

سرپرست سرپرست نکن واسه من ها. یه مشت بچه دور هم جمع شدن اسم خودشون رو گذاشتن کوهنورد.

- ای بابا،شما که اصلا نمی خوای حرف من گوش کنی.هر چی بگم می خوای حرف خودتونو بزنید.پس هیچ فایده ای نداره.ولی...ولی همین بچه هایی که میگی هر کدومشون تو کوهنوردی کلی تجربه دارن که میشه ازشون یاد گرفت.همین هادی که می شناسیدش،همه اش تو اردو های تیم ملی و .. است.تا چند وقت دیگه هم داره میره هیمالیا.یا همین حامد که کلی ازش چیز یاد گرفتم.آقا رحیم و ... رو هم که می شناسید.

ببین حامد جان ما نگران تو هستیم.برفِ ،خطرناکِ.... 

اینها همه گفتگوهایی بود بین پدر و مادرم با من قبل از تمام برنامه هایی که قراره برم و در حال بستن کوله هستم.و شاید همچین گفتگوهایی که گاهی اوقات تبدیل به مشاجره و دلخوری میشه بین خانواده های کوهنوردان رایج باشه.

به واقع خانواده های ما نگران سلامتی ما هستند و این نگرانی باعث میشه که افرادی که در تمام یا بیشتر مراحل زندگی برای موضوعات مختلف با هم مشورت می کنیم و نظرات منطقی اونها رو می شنویم، احساساتشون بر منطقشون غلبه کنه.

اونوقته که شاید اسم منطقی که اونها ازش نام ببرن میشه منطق احساسی.دیگه اونوقت کاری به این ندارند که در شما چه توانایی هایی هست، و فقط به خطراتی که می تونه فرزندشون رو تهدید کنه فکر می کنند.

خب آخه اونها پدر و مادر هستند.

نکته ای که باعث این عدم درک متقابل شده، تفاوت فضای فکری و روحی بین ما آدم ها/انسان ها ست.شاید اگر این بحث بین پدر و مادری که خودشون هم کوهنوردی رو یکمی جدی تر دنبال می کردن شکل می گرفت،نوع گفتگوها و نظرات فرق می کرد و تبدیل به توصیه های ایمنی می شد.

لذت شب مانی ،کندن چاله برفی، برپایی کمپ، برف کوبی و ... چیزهایی است که شاید هر کوهنوردی رو به اوج می بره ولی برای دیگرانی که از بیرون به این قضایا نگاه می کنند چیزی جز بازی با مرگ و دست زدن به کار خطرناک نباشه.

همیشه بعد از این گفتگوها و مشاجره ها، به مادرم می گم:مامان جان،شما که می دونید من قراره برم و از قبل برنامه ریزی کردم.پس لطفاً قبل از برنامه اینقدر ذهن من رو مشغول نکنید.اینجوری تمرکزم به هم می خوره.

اونوقت تو دلم داد می زنم که:

پدر ، مادر ما متهمیم!... که کوهنوردیم؟  

 < کوهنورد عزیز ، شنوا و خوانای تجربه این چنینی و پیشنهادهاتون برای جلوگیری از بروز بحث و یا هر چیزی در این باره هستم.


کلمات کلیدی: من ، کوه