حامد حصاری
تماس با من
نمایه نگارنده
نویسنده (های) وبلاگ حامد حصاری
گذشته های بایگانی شده
      من ، کوه ، تنهايی (دیده ها و ندیده ها،گفته ها و نگفته های تنهایی با کوه ،در کوه...)
یک روز یک کوهنورد نویسنده: حامد حصاری - سه‌شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٦

از صبح زود پا میشی اون هم به ضرب و زور زنگ ساعت و موبایل(=تلفن همراه *) که از سرویس جا نمونی.(بسوزه پدر سوخت که سهمیه اش کردن و دیگه نمی تونی ماشینو ببری).

صبحونه خورده و نخورده می زنی بیرون. هوا هنوز تاریکه و خنکای نسیم صبحگاهی صورتت رو نوازش می ده.ساختمونای جلوی خونه ات منظره کوه شهر رو ازت میگیره.به زحمت سعی می کنی قله رو ببینی.

تو کوچه شروع می کنی به راه رفتن.تو ذهنت کارهای امروزت رو مرور می کنی.چشم می چرخونی تو کوچه تا شاید چیزی پیدا کنی و ازش عکس بگیری.

گربه های محل هم هنوز خوابن.می رسی به خیابون اصلی.خیابونی که اگه بخوای بری خونه سر بالاییه و اگه بخوای از خونه بری بیرون سر پایینی.

حالا دیگه دیدت به سمت کوه کامله.

ولی...

باید پشتت رو به کوه شَهرت بکنی و سرپایینی بری.شیب خیابون هم جوریه که اگه بخوای یواش بری نیوتن و قضیه سطح شیب دار این اجازه رو به سختی به تو میده.

میری و می رسی به میدونی که نمی دونی پارکه یا میدون.شاید هم هر دو تاش.چند نفری رو می بینی که دارن دور این میدون پارک می دوند.یکی دو نفری هم با وسیله های ورزش مشغولند.هنوز هوا تاریکه و چون هوا تاریکه چراغهایی که رنگ سبزشون سبزتر از رنگ برگهای درختهاست جلوه ویژه ای به این میدون داده.میدونی که یکی از معروفترین میدونهای شهرِ  و تو از بچگی کلی خاطره تو همین میدون – پارک داری.حتی برداشتن اون مجسمه اسبی که خیلی قبل تر ازاینها تو این میدون بوده و بعداً معلوم نشد که چی شد ، باعث نشد اسم این میدون عوض بشه.

آب حوض های پی در پی میدون که از آب چشمه کوه شَهرت پر میشه، رو به خشک شدنه.درختای سرسبز و قدیمی میدون پارک رو به زردی میذاره.

ای بابا وسطای پاییزه انگاری.

سرویس که اومدی میپری توش تا بتونی بقیه خوابت رو ادامه بدی.

این روزا هم خوابت کم شده هم اینکه چند ماهی هست که شبها خواب نمی بینی.

یه مقدار که می گذره می بینی چشم هم سرویسی هات داره میره تو باقالی ها و چند دقیقه دیگه صدای خر و پف یکی دوتاشون کل اتوبوس رو بر میداره.

همینجور که میری نگاهت به کوه شَهرت ِ و کوههای اطرافش.

باز رسیدی به کوهی که یه دامنه دار به چه وسعت.بچه ها بهش می گن کلیمانجاروی شَهرت.ولی چه فایده؟

هیچ وقت نمی تونی بری رو قله اش.چون اگه بری اون بالا سربازای فرستنده رادیو - تلویزیونی یا با تیر میزننت یا بهت فرمان ایست می دن.یاد شعر " فروغ " می افتی: .

چگونه میشود به آنکسی که میرود این سان : 

صبور،

سنگین، 

سرگردان. 

فرمان ایست داد؟

چشمهای تو هم میره تو باقالی ها و همه چی،همه چی یهو سیاه میشه.انگار بازم داری میری تو نا ممکن.

راستی این نا ممکن که میگن چیه؟ کجاست؟توش فیل هوا می کنن؟

چشماتو که باز می کنی می بینی تو یکی از بزرگراه های پایتختی و داری نزدیک میشی به جایی که باید پیاده بشی.کوه پایتخت جلوی روته و هی به قله اش نگاه می کنی.هی مسیر های مختلف رو توی ذهنت مرور می کنی.

ساختمونها و برجهای بلند شهر کلی از تو دیده که خیلی هاشون هم تو ذوق ات می زنه.

بازم داری کارهای امروزت رو مرور می کنی.امروز که رسیدم شرکت یه وقتی گیر میارم که گزارش فلان برنامه رو بنویسم.کلی از اجراش گذشته.خیلی بد شد.کلی وقفه افتاد واسه نوشتنش.اوه اوه اوه راستی عکس هاش رو هم باید درست کنم و upload کنم.

وای جلسه ...بی خیال.

به فلانی هم باید زنگ بزنم.گزارش کاری هفته پیش رو هنوز تحویل ندادم.باید اونو هم تحویل بدم.کارای اون کامپیوتر تو سایت مونده اونو تمومش کنم. معرفی نامه بچه ها که می خوان برن برنامه رو تایپ کنم.از بانک باید پول بگیرم....

دیگه می رسی.از راننده تشکر می کنی و خداحافظ می گی و می ری که کورس بعدی رو سوار بشی.

بازم یه نیم نگاهی به کوه پایتخت میندازی و پناهگاه بین راه رو نشونه میری.برگ و شاخه درختهای طولانی ترین خیابون کشورت که از اینور خیابون به اونور خیابون رسیدن و یه تاق(شاید هم طاق) نصرت درست کردن نمی ذارن که خوب ببینی.البته اون پل هم مزید بر علت شده.

اتوبوس میاد و می پری تو اتوبوس.اوه اوه اوه چقدر شلوغه.همه چپیدن تو هم.میله وسط اتوبوس رو میگیری که ترمز های ناگهانی راننده پرتت نکنه رو بغل دستیت.حالا دیگه بازم داری پشت  به کوه پایتخت میری.سعی می کنی یه نگاهی بندازی ببینی میشه از شیشه عقب اتوبوس یه روزنه ای پیدا کنی واسه دیدن کوه پایتخت که می بینی نه. فقط نگاههای مختلفی تو چشمت میاد.بعضی ها اخم کرده، بعضی ها با ناز، بعضی ها با اشاره و خیلی ها هم بی تفاوت.یاد اون جوک قدیمی می افتی:" طرف تو اتوبوس از یه دختر خوشش میاد ، شماره اتوبوس رو بر میداره." –  بی مزه -

روت رو از ته اتوبوس بر می گردونی.دست مسافرها رو می بینی که به میله سفت چسبیدن.یاد گوشت های سلاخی شده آویزون می افتی.

می رسی و پیاده میشی.خب حالا دیگه تو شرکت هستی و روز از نو ، روزی از نو.کارت ورود و سلام و احوال پرسی و صبحانه و شروع کار.یکی از همکارهات تا می بینتت ازت می پرسه:سلام آقای ... راستی از کوهها چه خبر؟ میگی: سالم و سرحال هستن.سرجاشونن و سلام می رسونن.

تلفن،همکار،تنش،بی خیالی،صحبت،sms،کامپیوتر ، وبلاگها ،چک کردن کامنتهای وبلاگت،گشت و گذار تو اینترنت،ایمیل و آفلاین،کارهای شرکت،کارهای شرکت،چای،کارهای شرکت،ناهار،کارهای شرکت ، کارهای شرکت چای،....

هـِئی ...

اصلا وقت نشد اون وقتی که می خواستی پیدا کنی تا عکس و گزارش رو آماده کنی داشته باشی.

فقط سعی کردی از پشت پنجره اتاقت و از لابلای برج های سیمانی و دکلهای آهنی مخابراتی کوه پایتخت رو تا اونجا که میشه نگاه کنی و خاطرات خوبت رو مرور کنی.(سکوت سفید٬سکوت سیاه٬سکوت خاکستری رو یادت میاد رفیق روزهای پیشین؟). نوک قله رو نگاه می کنی.هر روز یه جوره:

گاهی ابری، گاهی صاف ، گاهی غبار آلود و گاهی هم مثل دلت که بعضی وقتها می گیره٬ گرفته.

کارت خروج و خداحافظی تا فردا.

میری تو خیابون.

مسیر مستقیم رو می گیری و میری.تو ساندویچ فروشی ها و رستوران ها رو نگاه میندازی می بینی نشستن و دارن با لقمه ها و نوشابه ها سر وکله که نه دندون می زنن.پشت چراغ قرمز عابر پیاده وا میستی.یاد رفیقات می افتی که همیشه تو رو واسه این کار مسخره می کنن.مثل زمانی که کمربند ایمنی ماشین رو می بندی یا وادارشون می کنی که اونها هم ببندن.

تاکسی ها و راننده های مسافرکش هم فکر می کنن که منتظر ماشین هستی هی جلو پات ترمز می زنن و وقتی بهت می رسن یا بوق می زنن یا سرشون رو کج می کنن تا ببینن کجا میری و تو برای اینکه بهشون بی اعتنایی نکنی مجبوری سرت رو به نشونه اینکه جایی نمی ری به بالا تکون بدی.

چهار راهها و چراغها رو همینجور پشت سر میگذاری تا به ایستگاه مترو برسی.گاهی جلو دکه روزنامه فروشی ها مکث می کنی.یاد وبلاگت می افتی که خیلی وقتی به روز نشده.

.

پیاده روی های عصر رو خیلی دوست داری.انگار که همه روز یه طرف این پیاده روی و قدم زدن یه طرف.

.

حالا تو ایستگاه مترویی و باد خنکی از تو تونل مترو به صورتت می خوره.مترو میاد و خودت رو به زور می چپونی لای جمعیت.

وا.......ی مگه میشه نفس کشید؟

گاهگداری صدای خنده چندتا جوون میاد.صدای زنگ موبایل ها هم که زیاده.به قول معروف در رنگها و مدل های مختلف.یاد دامادتون می افتی که داشتن با خواهرت واسه عروسی برنامه ریزی می کردن و به شوخی می گفتن ارکستر که نمی خواهیم.چندتا موبایل می خریم و آهنگاشونو پخش می کنیم.

ایستگاههای مختلف و رد می کنی و به مقصد میانی که رسیدی قطار رو عوض میکنی.

اوه اوه اوه.این یکی چقدر شلوغه.جا برای سوار شدن نیست.صبر می کنی تا قطار بعدی بیاد.همین جوری به جمعیت اضافه میشه.و تا قطار میرسه با سیل جمعیت میری تو.انگار احتیاجی به صرف انرژی نبود.مردم تو رو بردن تو.

وقتی فکرش رو می کنی که باز باید سوار یه قطار دیگه بشی خستگی تو تنت می مونه. همه اش میگی خوش به حال اونایی که کار و خونه اشون نزدیک همه.

القصه.می رسی به ایستگاه آخر.

"مسافران گرامی، ایستگاه پایانی می باشد.خواهشمند است پس از توقف کامل از قطار پــ ...."

.

نمی ذاری حرف پیام ضبط شده مترو که گاهی ایستگاهها رو پس و پیش می گه تموم بشه که از این مترو میای بیرون و میری واسه قطار بعدی.

این مردم انگار به دویدن الکی عادت کردن ها.

یکی نیست بگه آخه مگه هنوز قطار اومده که هول داری برسی بهش؟

یکی دوتا تنه جانانه می خوری و رد میشی.

.

مردم منتظری رو می بینی که هر کدومشون یا از سر کار یا از دانشگاه  یا ... دارن برمی گردن خونه.بار و بنه آدمایی رو می بینی که معلومه از بازار بر می گردن و حسابی خرید کردن.

دختر پسرها رو می بینبی که همچین دارن Love می ترکونن که انگار می کنی که واسه این ترکوندن هیچ کجای دیگه ندارن – بیچاره ها –

زن هایی که دست بچه های کوچیکشون رو گرفتن و با کمی توپ و تشر می رن سمت واگن بانوان تا از بی جنبه بازی خیلی از مردای زن دار و مجرد در امون باشون.

نگاههای هیز پسرهای جوون و نوجوونی رو می بینی که حسابی Zoom کردن به یه دختر و سعی می کنن با اشاره یه چیزی بهش بفهمونن و یه شماره ای بهش بدن.دختره  که با بی تفاوتی راه خودش رو می گیره و میره ،دلت خنک میشه. بهش میگی ای ول، خوب حالشونو گرفتی.

اونطرف تر چندتا دختر رو میبینی که با صدای بلندشون نظر همه رو به خودشون جلب کردن و یه چند تا پسر هم در حال به اصطلاح مخ زنی.معلومه که کــ...م از خود دختراست.پسرا هم که ... به قول معروف " کور از خدا چی می خواد؟ دو چشم بینا " البته پیش خودت می گی به این می گن یه رابطه متقابل  و دو طرفه.سعی می کنی با اندیشه های به اصلاح روشن فکرانه ات نگذاری حسی بدی از این صحنه بهت دست بده.

پیر مردی رو می بینی که یه ساک دسته دار سرمه ای تو دستشه و با دست دیگه اش داره عصاشو تکون میده.یاد خودت می افتی که وقتی میری کوه یه عصا  که بهش میگی Baton داری.یه کم عقب تر یه پیر زن رو می بینی که کمرش خم شده و با پاهایی که بلند کردنش براش سخته، یواش یواش دنبال پیر مرد میره.روسری سبز و خوش رنگش رو نگاه می کنی و مو های سفید رنگ نشده ای که با صورت چروکیده اش تو رو یاد مادر بزرگ از دست داده ات می اندازه.سعی می کنی سنش رو حدس بزنی.۶۵-۷۰...؟

میگی اگه خودت پیر بشی چه جوری میشی؟آلزایمر میاد سراغت؟یادت می مونه که کدوم کوهها رو صعود کردی؟کجاها رفتی؟ با کیا رفتی؟

تو خیالاتت داری گم میشی که قطار میرسه.

صدای غریو و همهمه میاد.سرعت حرکت ها بیشتر میشه و هجوم جمعیت به سمت در ورودی قطار.

همه منتظر هستن تا در باز بشه.حالا دیگه همه دارن یه چیزی رو هو می کنن و نمیدونی چیو اما وحشت له شدن وسط این همه جمعیت وادارت میکنه عقب تر وایستی.

تا درباز میشه. دست و کله هایی رو میبینی که دارن به زور خودشون رو می اندازن تو واگن.

پسر... چه غوغاییه.همه دارن می دوند سمت صندلی های خالی و هرکی هر کجا که گیرش اومد فوری می شینه.یکی دو نفر هم افتادن زیر پا و بقیه با رحم کامل ، از روشون رد می شن.یاد بازی های دوران کودکی ات می افتی که 4 تا صندلی میذاشتن و 5 نفر دورش می چرخیدن.یه اوستا هم بود که داشت یه آهنگ می زد و وقتی آهنگ تموم می شد اون 5 نفر باید رو صندلی بشینن و یه نفر هم که نتونسته بشینه به اصطلاح سوخته.

خب حتما بزرگترهای ما آینده نگری کرده بودن و از اون موقع می خواستن یادت بدن که تو جامعه ای هستی که اگه نشینی جاتو میگیرن.حالا فرقی نمی کنه که تو کی هستی.دکتری،مریضی،مهندسی،سربازی،پیری،جوونی...

هی به خودت میگی که ما باید اول خودمونو درست کنیم تا جامعه درست بشه.یه نیشخند به خودت می زنی و میگی ای بابا...

میری تو واگن و یه جایی واسه وایستادن پیدا میکنی.

تو ذهنت به او اون پیر مرد و پیرزن فکر می کنی و نمی دونی که چه اتفاقی براشون افتاده.اصلاً براشون اتفاقی افتاده؟

تونستن سالم سوار بشن؟تونستن بشینن؟ساک دستی سرمه ای رنگشون لای جمعیت گم نشد؟....

تو همین حین صدای زنگ موبایل ها تو رو از ذهنت جدا می کنه.یه خورده به نظرت عجیب میاد.چون تند تند صداهای کوتاه زنگ که مثل صدای رسیدن sms به گوش می رسه.تازه دو زاریت (دو ریالی یا همون دو قرونی ) می افته.قبلا یه چیزی راجع بهش شنیده بودی.انجمن Bluetooth بازهای مترو.عجب اسمی.عجب انجمنی.(اینا وبلاگ هم دارن؟)حالا چی جابجا میشه این وسط؟کلـّی عکس و فیلم که از دیدنت شرم ات میاد.و مقدار متنابهی ویروس.واسه کنجکاوی Bluetooth موبایل ات رو روشن می کنی و خودت رو Hidden می کنی تا یه جستجو می کنی می بینی کلی اسم های جور واجور ظاهر شد:

بی خیال قضیه می شی و چشمت رو می سپری به اون طرف پنجره.

.

بازم می رسی به جایی که کلیمانجاروی شَهرت میاد تو کادر چشمهات.

مثل همیشه طراحی صعود بهش رو تو ذهنت مرور می کنی.اونم وقتی که داری بر میگردی خونه.از اول این یال شروع می کنی.شیبش ملایمه.میشه یه برنامه 1 روزه اش کرد.فقط شاید چیزی که اذیت بکنه آب باشه.فکر نمی کنم تو مسیر چشمه ای باشه.فقط گیر کار نزدیکی های قله است.شاید یه مسیر واسه تراورس باشه که به فرستنده ها نزدیک نشی.اما ... قله چی؟خوبی این مسیر اینه که طولانی ترین یال این کوه حساب میشه و کلی عشق و حال.فقط باید صبح زود راه افتاد که به تاریکی برخورد نکرد.واسه پایین اومدن هم از اونور می اندازی میای که هم تو خود شهر باشه، هم اینکه زمان کمتری واسه برگشت لازمه.

تو همین فکرا هستی که می رسی.پیاده میشی.بازم جمعیت رو می بینی که دارن می دوند.یکی که کنارت داره رد میشه  با لهجه (تأکید بر روی ج)شیرینش میگه: هم موقع سوار شدن می دووند، هم وقت پیاده شدن.این چه وضعیتیه؟

میری سمت ایستگاه تاکسی ها.اتوبوس رو که کلّا بی خیال میشی.اون هم به لطف خیابون کشی و برنامه ریزی های دقیق مدیریت شهری مدیر های شهرها!!!(مدیر؟مدیریت شهری؟چه واژه های جالبی).بعد از پشت سر گذاشتن صف طولانی بالاخره سوار تاکسی میشی.

هوا دیگه تاریک شده و نور هایی که از روی دوتا کوه شهرت سوسو می کنه نظرت رو جلب می کنه.یه نگاهی به ماه می اندازی و گوش می سپری به صدای ضبط ماشین:.

.

باور نمی کنم،

عشق منی هنوز...

.

می رسی ،کرایه تاکسی رو میدی و پیاده میشی.خیالت راحت میشه که بالاخره رسیدی.چند دقیقه ای رو پیاده میری تا برسی به خونه. حالا دیگه بر خلاف صبح رو به کوه شَهرت هستی ولی چه فایده؟

هیچی ازش معلوم نیست!جز نور سبز وسطای راه.

.

وارد میشی.

سلامی و علیکی.لباس هاتو عوض می کنی و آبی به دست و صورت می زنی.چند دقیقه کنار پدر و مادرت که دارن یکی از سریال های تلویزیون رو می بینن می شینی.

شام رو همونجا کنارشون می خوری تا حداقل یک ساعتی کنار هم باشید.آخر هفته ها که معمولاً خونه نیستی، از صبح هم که نمی بینید همدیگه رو.پس می مونه همین آخر شب که اون هم زود تموم میشه.

.

سرت رو میذاری رو بالش، MP3 Player رو روشن می کنی.

.

تویی که فکرتو خوندن کار ما نیست

تویی که حتی سکوتت بی صدا نیست

تویی که واسم هنوزم نازنینی

حالا نیستی خلوت مارو ببینی

.

تکیه به دنیا زدی و

از دل ما رد شدی و

با همه راه اومدی و

رفتی واسه همیشه

..

ما رو به شب نشوندی و

حرف دلو نخوندی و

نخواستی و نموندی و

رفتی واسه همیشه

رفتی واسه همیشه

.

آلبوم برگ و باد، خواننده محمدرضا هدایتی 

*****

نه می تونم بگم برو

نه می تونم بگم بمون ... 

 

<<<<<<  

   <* آخه یکی نیست بگه اگه می خواهید واژه سازی معادل فارسی بکنید این واژه تلفن که همچین پر رنگ تر از همراهشه چیه؟ 

<   کلّی عکس داشتم واسه این مطلب (post) و دست بر قضا کلّی هم وقت برای upload کردن. اما گفتم شاید اینجوری ذهن خلّاق و تصویر ساز خواننده هم به کار بیفته.

<   دوست داشتید عکسها یا تصاویری که به ذهنتون رسید بفرستید تا به اصطلاح وبلاگ نویس ها پستش کنم.

<   بیابان را سراسر مه گرفته ...

.. 

<   با عشق ، بازی نکنیم.... عشق بازی بکنیم    

.. 

<   مقبل هنر پژوه هم رفت پیش هم طنابش محمد اوراز...(۲۴/۸/۱۳۸۶)

  نظرات ()
Share
مطالب اخیر گزارش برنامه صعود به قلّـه دماوند ، بام ایران دلتنگی با : "من ، کوه ، تنهایی" و "شما" و اما عشق ... یار دبستانی من ای روزگار ... !! یادواره !!! درباره خبر انتصاب هادی صابری + پیام شادباش هادی صابری، دبیر جدید فدراسیون کوهنوردی و صعودهای ورزشی ایران برای سالگرد علی رئیس دانا سنگ نویسی در کوهستان به چه قیمت...!؟
کلمات کلیدی وبلاگ ویژه ها (٢٦) ذهن زیبا (۱٩) این طرف - آن طرف (۱٦) من ، کوه (۱٤) کوه نوشته (۱٢) روزانه (٧) بدون شرح (٦) کوه عکس (٦) زیر ذره بین (٥) یاد گرفتنی ها (٥) جشن های ایرانی (٥) شاعرانه (٤) کوه شعر (٤) یاد ها (٤) طبیعت زخمی (۳) درد جشنواره (۱)
دوستان من گروه کوهنوردی هفت خوان کرج فدراسیون کوهنوردی و صعودهای ورزشی ایران هیات کوهنوردی و صعودهای ورزشی استان تهران ‌Black Rock spedizione2004 garinmount آرام كوه از دماوند تا علم كوه از کی ستاره از زمین می رود به آسمان آزادكوه آزادکوه آناپورنا آوازهای كوه آوای کوه با هم همسفر شویم باشگاه سنگنوردی(بولدرینگ) آراماز بالا تر از ۴۰۰۰متر برج سينا! بيستون بی هیچ ترسی از جاذبه زمین پزشکی کوهستان جای رسیدن جایی نزدیک آسمان چنگ الماس حرف خودم.... خاک خوب داستان کوه داغلار دختر آسمان دوست داران طبيعت:تاریانا رازکوه ریشه در آسمان... سر پهنه گی سرخ كوه سنگنوردی صخره های آزاد فانوس علم كوه غزال کوهستان فانوس فانوس کوه کلاغ ها... كــُــــــــلاهـه كوله بار كوه کوه انتظار خدا کوه قاف کـوه نوشت کوه نیوز کوهستان کوهنورد کوهنوردی(اشترانکوه) کوهنوردی، نشان زندگی کوهنوردی،سنگ نوردی،دوچرخه سواری برای صلح گروه سنگنوردان جوان كرج گزارشات صعودبه قلل ودیواره های مرتفع لوتسه نجواهای پاییزی نقاش كوهنورد هيچ و پوچ واگویه هایم وبلاگ چال وبلاگ علی اصغری یادداشتهای كوه یادداشتهای يک کوهنورد یک قدم مانده به ... Mountain Weather Forecast گروه کوهنوردی شقایق کرج خانه کوهنوردان کرج گروه کوهنوردی کاهار کرج گروه کوهنوردی هامون قله های مه گرفته... شیپورچی آیاز کوهنوردان ایرانی ورجین دیواره بلند و انگشتان سرمازده کماندار زندگی در کوهستان
لینکستان دوستان غیر کوهنورد